Skip to Content

ماجراهای خواندنی از یک اردوی جهادی؛


دهیار دوان دوان به سمت ما آمد و گفت باید جایی برویم.مارا به خانه همان پیرزن برد.پیرزن را که مردم روستا به او خاله می گفتند در حال دعا کردن به بچه های گروه جهادی بود و مرتب هرچه دعای خیر بلد بود نثار بچه ها می کرد.

به گزارش یزد بانو به نقل از پایگاه اطلاع رسانی سپاه الغدیر استان یزد، حرف های آقای روحانی گروه جهادی امام هادی(ع) که به" عنایت الهی و باران و زیارت عاشورا کشید" با خود اندیشیدم که ابروباد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو کاری کنی از عشق برای مردم.

در پی انتشار قسمت اول از خاطرات روحانی گروه دانشجویی جهادی امام هادی(ع) جهاد دانشگاهی یزد که در تیرماه سال جاری به روستای محروم باغ معدن شهرستان خاتم یزد رفته بودند  در خواست های زیادی برای انتشار دیگر خاطرات این گروه از سوی مخاطبان این سایت داشتیم  که ما را برای انتشار قسمت دوم خاطرات مشتاق کرد.

قسمت دوم:

ماجرای زیارت عاشورا و باران تابستانی که در روستا اتفاق افتاد دیگر همه به چشم دوست و برادر به ما نگاه می کردند و باورشان شده بود که دیگر قدم ما شوم نیست و این چیزی جز لطف و عنایت حق تعالی نبود.

*ماجرای گم شدن گله گوسفندان دهیار

دهیار همان شبی که باران بارید گوسفندانش را برای چرا به دشت و صحرا برده بود و گویا در تاریکی های شب بر اثر غفلت و خواب آلودگی ۴۰رأس از گوسفندها گم می شوند. اهالی که قضیه را فهمیدند می گفتند گرگ آنها را دریده و امیدی به بازگشت گوسفندان نیست.

هوا پس از باران تابستانی دیشب کم و بیش مطلوب بود و بچه های گروه صبح هم مشغول کار شده بودند . پس از شنیدن ماجرای گم شدن گوسفندان منتظر عکس العمل مردم روستا بودیم  که آیا این ماجرا را نیز به پای  ماخواهند نوشت یا نه؟با امیدی که به لطف پروردگار داشتیم مطمئن بودیم این بار نیز خداوند ما را تنها نخواهد گذاشت.

خبر در هر کوی و برزن پیچیده بود. ساعتی از صبح نگذشته بود که صدای زنگوله گوسفندان گمشده دهیار در روستا پیچید. دهیار شاخش درآمده بود! همه دیدند که گوسفندان در آن کوهی که گرگ و حیوانات وحشی وجود داشت، به طرف خانه دهیار سرازیر شده اند.

دهیار خودش را به مسجد نیمه ساخت و گروه جهادی رساند و با چهره ای خندان این ماجرای بی سابقه را به پای بچه های جهادی گذاشت و گفت: معلوم شد که دیگر برای خدا کار می کنید و تا به حال سابقه نداشته گوسفندانی که شب گمشده اند با پای خودشان به روستا برگردند.

بچه های گروه جهادی هم معطل نکردند و گفتند: اهالی روستا به خاطر خدا به ساخت مسجد کمک کردند و این عنایت صاحب مسجد یعنی خداست .

این ماجرا نیز سبب شد که دو طایفه"عاشوری" و " بیگی" ساکن روستا با هماهنگ شوند و طوری شد ناهار ظهر هم برای ما می آوردند.

خداوند مهر مردم روستا را در دل گروه جهادی قرار داده بود و مهر بچه ها را در دل اهل روستا. واقعا این خدا بود که پروژه ساخت مسجد را مدیریت می کرد.

دهیار به شکرانه این ماجرا همان شب یکی از بهترین گوسفندهایش را آورد در محل کار بچه های گروه جهادی و ذبح کرد . خودش آتش درست کرد و گوشت گوسفند را برای اعضای گروه جهادی کباب می کرد.

*اطلاع از ابعاد جدید مشکلات روستا : از نبود حمام تا حمله گرازهای وحشی به محصولات کشاورزی

کم کم اعضای گروه جهادی در اوقات اندکی که برای استراحت داشتند و با اهالی روستا هم کلام می شدند متوجه ابعاد جدیدی از مشکلات روستا می شدند.

مردم روستا اذعان می کردند: آب آشامیدنی ندارند و با کمبود شدید آب بهداشتی هم مواجه هستند و هر روز یک تانکر آب آشامیدنی تنها در فصل گرما برای آنها از بخش مربوطه با هزار التماس آورده می شود و در فصل زمستان مجبورند از آب اندک قنات برای شرب و بهداشت استفاده کنند.

آنها می گفتند حمام ندارند که بتوانند لااقل هفته ای یکبار هم که شده استحمام کنند چه برسد به غسالخانه برای مردگان!حتی نداشتن جاده ارتباطی دربرابر این مشکلات اساسی چیزی نبود.

دامپروری تنها منبع درآمدشان بود زیرا نمی دانستند چگونه می توان در این شرایط روستا کشاورزی کرد. از کشاورزی کاشت جو را انجام می دادند و آن هم وقتی به فصل برداشت نزدیک می شود تمام محصولشان با حمله گرازهای وحشی از بین می رود.

با توجه به آب و هوای منطقه شرایط کاشت درخت گردو وجود دارد ولی آنها نمی دانند چگونه با دارکوب هایی که محصول گردوی آنها را از بین می برد مقابله کنند.

همه این ماجراها باعث شد تا اعضای گروه جهادی که برای خدمتی چند روزه و آن هم ساخت مسجد و بعضی برنامه های فرهنگی آمده بودند به یکباره تصمیم بگیرند سه سال مرتب برای خدمت به این روستا عازم شوند.

چگونه می توانند مردم این روستا را که خدا برای خدمت به آنان راهنماییشان کرده است رها کنند.اگررها کنند چگونه شب سر بر بالین بگذارند.

*ماجرای سوم و پیدا شدن مار در منزل پیرزن روستا

به خاطر گرمای هوای روز، شب ها تا اذان صبح کار می کردیم و نماز جماعت را که می خواندیم همگی تا حدود ۸ صبح  استراحت می کردیم و دوباره تا دم دمای ظهر که هنوز هوا آنچنان گرم نشده بود کار می کردیم.

صبح تازه کار را شروع کرده بودیم که پیرزنی آمد و گفت دیشب خواب مار سیاهی را دیده است ولی مار نمی توانسته او را نیش بزند.برایش تعبیر کردم که یک نفر از دست شما ناراحت شده ولی خطری برای شما ندارد.

فردا آن روز دهیار دوان دوان به سمت ما آمد و گفت باید جایی برویم.مارا به خانه همان پیرزن برد.پیرزن را که مردم روستا به او خاله می گفتند در حال دعا کردن به بچه های گروه جهادی بود و مرتب هرچه دعای خیر بلد بود نثار بچه ها می کرد.چندنفر از اهالی هم جمع شده بودند.

علت را که جویا شدم گفتند: امروز صبح خاله دراتاقش یک مار سیاه پیدا کرده است و جان سالم به در برده که مار او ر ا نیش نزده است و دعا در حق شما می کند که از قدم خیر این بچه های تازه وارد بوده است.

*تصمیم برای ساخت غسالخانه در روستا در سفر بعد

از وقتی که در مراسم خاکسپاری همان مرد روستایی که بعد از فوتس اولین ماجرا را بعد از حضور مادر روستا رقم زد شرکت کردیم با صحنه عجیبی مواجه شدیم. برای غسل مرده ، غسالخانه ای در کار نبود.مردم روستا دور یک درخت جمع شدند و پتویی را جلوی مرده گرفتند و عده ای هم مرده را غسل و کفن کردند.واقعا برایمان عجیب و تکان دهنده بود و باعث شد تا تصمیم بگیریم در سفر بعدی یک غسالخانه هم بسازیم.




رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.


ویژه زنان ویژه زنان

نکات خانه داری نکات خانه داری