Skip to Content

ماجراهای خواندنی از یک اردوی جهادی؛


گروه جهادی امام هادی(ع) جهاد دانشگاهی یزد کوله بار خودش را بست تا به یکی از مناطق محروم و شناسایی شده این گروه یعنی روستای باغ معدن از توابع شهرستان خاتم از استان یزد...

به گزارش یزد بانو به نقل از پایگاه اطلاع رسانی سپاه الغدیر، با پایان یافتن کلاس‌های دانشجویان شاهد حضور گسترده این طیف از جوانان در مناطق محروم کشور در قالب اردوهای جهادی و طرح هجرت هستیم که برکات بسیاری را در پی داشته است و خدمات آنها در قالب اقدامات عمرانی، فرهنگی، بهداشتی و آموزشی ارائه می‌شود. در همین راستا  پای صحبت های روحانی گروه جهادی امام هادی (ع) جهاد دانشگاهی یزد نشستیم که خاطرات شنیدنی برای گفتن کم نداشت.

این روحانی باب صحبت های خود را از آنجا آغاز کرد که: سوم تیرماه ۹۲ گروه جهادی امام هادی(ع) جهاد دانشگاهی یزد کوله بار خودش را بست تا به یکی از مناطق محروم و شناسایی شده این گروه یعنی روستای باغ معدن از توابع شهرستان خاتم برود.

فضای معطر از عطر شهدا در گلزار شهدای گمنام دانشگاه یزد به عنوان مبدأ حرکت گروه بهترین انگیزه را به بچه ها می داد تا پا در مسیری بگذارند که روزی شهدا نیز با انگیزه جهاد قدم برداشتند.

از زیر سینی قرآن که عبور کردیم و آب را که پشت سرمان ریختند دیگر باورمان شد حرکت آغاز شده است . حرکتی جهادی که از همان ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شده است و نباید فراموش شود و همین انگیزه کار جهادی باید هادی راه جوانان امروز باشد.

جهاد دانشگاهی یزد گروهی برای رفع محرومیت از نقاط محروم استان را دارد به نام گروه جهادی امام هادی (ع) که قبل از آن در اطراف مروست شناسایی هایی را انجام داده بودند و روستای باغ معدن را که هم قدمت تاریخی وهم پیشیشینه زیادی دارد برای کار گروه معرفی کرده بودند. برنامه کاری ما فرهنگی هم شامل می شد.

باید چون طبیبی به دنبال کارهای نیمه تمام انقلاب گشت. روستاهای محروم از جمله همان مکانهایی است که همه کسانی که دلشان برای کار درست و حسابی برای مردم و انقلاب لک زده است می توانند انجام دهند.

اسم گروه را امام هادی (ع)گذاشته اند. هادی یعنی راهنما. خدا ما را راهنمایی کرد در این مسیر. باید هدایتگر هم بود.به قلب دیاری رفتیم که محرومیت هم از ظاهر روستا پیدا بود و هم در کلامشان.

با خود می اندیشیدیم که کسی از حضور ما لااقل برای چند روز با خبر نمی شود و می توانیم در گمنامی فعالیت کنیم.هنگامی به روستا رسیدیم ولی از شما چه پنهان با چنان استقبالی از سوی مردم روستامواجه شدیم که اشک در چشمانمان برای خدمتی ماندگار حلقه زد.

مردم  روستا به حالت عشایری در آداب و رسوم خود همه آمدند خوشدآمد و آب گلاب بر سر ما می ریختند.

با خودمان گفتیم چقدر دیر آمدیم .ما را ببخشید. ۳۰ سال از انقلاب گذشته است و اکنون در تاریکیهای شب خدمت رسیده ایم . ما را ببخشید که به دنبال امور خود بودیم و غافل. غافل از اینکه در این نقطه انسانهایی چشم انتظار قدوم ما هستند. چگونه خود را منتظر بدانیم در حالی که هنوز این نقطه نیاز به زمینه سازی دارد.

به دنبال نقاط تعیین شده در برنامه گروه بودیم. در بدو ورود به سراغ مسجد روستا رفتیم باورمان نمی شد که بتوانیم مسجد را کامل کنیم.

ما فکر می کردیم می رویم روستا نسبت به ما بی تفاوت خواهند بود. عجیب از ما اسقبال کردند. بعد شب اول اهالی روستا را جمع کردیم و نماز جماعت را جلوی در مدرسه آن روستا خواندیم. شب اول حتی حدود شش نفر از پیرزن های روستا آمدند. یکی از بچه ها ی گروه که اقامه می گفت . تصمیم گرفتیم در ابتدا  احکام نماز را برایشان بگوییم بعد شروع به ساخت مسجد کنیم.

فکر تهیه غذای اعضای گروه ما را به درب منزل یکی از اهالی برای خرید گوسفند کشاند.دهیار برای خرید گوسفند برای اعضای گروه به منزل یکی از اهالی رفت. بنده خدا که فکر کرده بود باید گوسفند را صلواتی به گروه ما بدهد به دهیار جواب منفی داده بود. دهیار یکی از گوسفندهای خودش را برایمان آورد. عصر همان روز مشغول کار بودیم که خبر آوردند فلانی که قرار بوده گروه جهادی از او گوسفند بخرند از دار دنیا رفته است و قدم این ها شوم بوده است.

جنازه را به پزشک قانونی انتقال داده بودند و دو روز اهالی روستا منتظر تحویل جنازه ماندند. در این مدت اهالی با یک دید منفی به ما نگاه می کردند.بچه های گروه امام هادی(ع) از پای ننشستند و با خانواده مرحوم ابراز همدردی می کردند و یک مجلس مداحی هم برای مرحوم برپا کردیم.

دو شب بعد جنازه را که آوردند. همه در تشییع جنازه شرکت کردیم و او را به خاک سپردیم . اهالی خواستند که برای خواندن نماز وحشت هم برویم و دسته جمعی نماز وحشت بخوانیم.من که روحانی بودم انتظار داشتند بمانم و نماز وحشت بخوانم. بعد از نماز بچه های گروه رفتند تا کار ساخت مسجد را انجام دهند . روزها هوا گرم بود واز فرصت شب بهترین استفاد را می کردیم.

در منزل مرحوم مشغول خواندن زیارت عاشورا شدم. می دانستم خدا به برکت خواندن دعا قلوب آنها را نسبت به گروه ما صاف می کند و دودوتا چهار تا می کند. وسط زیارت عاشورا گفتیم اگر این بنده خدا خیلی زحمت کشیده اند و اذیت شده اند خدا ی سبحان وی را به امام حسین(ع)ببخشد.ناگهان در این فصل گرما آسمان شروع به باریدن گرفت.

یکدفعه یکی از پیرمردهای ریش سفید روستا از ته مجلس گفت باران رحمت است خدا بخشیده غلامرضا را! مجلس رفت رو هوا! گفتیم چه شده نگاه به کتاب دعا کردم مشاهده کردم خیس است. گفتم نکنه بچه ها شلنگ آب گرفته اند! مثل اینکه واقعاً باران گرفته بود.

مسؤول گروه جهادی از فرصت استفاده کرد و روبروی جمعیتی که متحول شده بود ایستاد وگفت: بچه های جهادی برای ساخت مسجد از شما اهالی محترم در خواست کمک دارند.یکدفعه یکی از آن ها گفت ما جانمان را فدای بچه های جهادی می کنیم؛ من ۳ میلیون می دهم.  یکی گفت من ۵۰۰ هزار تومان می دهم . ما گفتیم چطور شد مجلس!

ما بلند شدیم که برویم سر کارمان پیش بچه ها. زن های اهالی که حالا ما را باور کرده بودند رفتند ظرف های گروه  را شستند.

از قبل شایع شده بود که این ها اطلاعاتی هستند! و آمده اند این جا آمار ما را بگیرند ( بچه ها برای کارهای پشتیبانی بی سیم و ماشین سپاه استفاده می کردند)

فردا صبح یکی از اهالی روستا اسم گروه ما یعنی" گروه جهادی امام هادی" را روی یک کاغذ نوشته بود و نصب کرده بودند.از اول صبح مردم روستا با نگاه محبت آمیز به ما نگاه می کردند. بعضی برایمان صبحانه کره حیوانی اوردند. بعضی دیگر هم دوغ محلی آوردند.




رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.


ویژه زنان ویژه زنان

نکات خانه داری نکات خانه داری