Skip to Content



مادر شهید مرزبان علی پودینه با بیان اینکه وزارت خارجه قاطعانه پیگیر عاملان شهادت مرزبانان باشند، گفت: راضی ام به رضای خدا این اولینم شهیدم نبوده آخرین شهیدم نیز در راه خدا نخواهد بود، بی تابی ام به خاطر پشیمانی از اینکه جانش را در راه وطن فدا کرده نیست به خاطر حس مادری ام است گوشه جگرم ، پاره تنم دیگر نیست که در آغوش بگیرمش.

به گزارش یزدبانو، 6 اردیبهشت ماه سال جاری بود که خبر شهادت 10 تن از فرزندان وطن در واقعه تروریستی میرجاوه قلب مردم کشور را به درد آورد . واقعه ای که نه تنها 10 شهید داشت بلکه یکی از سربازان وطن نیز اسیر گروه های تروریستی شد.

پایگاه خبری عصرهامون جهت عرض تبریک و تسلیت راهی منزل شهید ستوانیکم علی پودینه شد؛ از همان ابتدای کوچه تصویر مرد جوانی بر روی بنری بزرگ خودنمایی می کرد، چه کسی باور می کرد که علی، پدر سه فرزند باشد.
 
درب منزل که رسیدیم با استقبال برادر شهید به داخل دعوت شدیم، خانه ای ساده که صدای اشک های مادر هنوز با گذشت 6 روز در محیط خانه طنین انداز بود؛ پس از دقایقی که در اتاق بودیم درب باز شد و زنی میانسال که ظاهرش شکسته شده بود با صدایی که به شماره افتاده بود وارد اتاق شد و با بغض سلام کرد.
پس از آن زن جوانی در حالی که دو بچه در آغوش داشت و دیگری گوشه چادرش را گرفته بود به اتاق وارد شد؛ شاید کسی با تصویر جوان شهید باورش نمی شد که علی پدر سه فرزند باشد.
 
پریا، پرنیا و پریماه سه یادگار شهید بودند که به گفته همسر شهید بال های شهیدند و حالا در کنار قاب پدر روبروی ما جا گرفته بودند.
 
حمیده رستمی مادر شهید علی پودینه در حالی که اشک هایش را با گوشه چادرش پاک می کرد، می گوید : راضی ام به رضای خدا این اولینم شهیدم نبوده آخرین شهیدم نیز در راه خدا نخواهد بود، بی تابی ام به خاطر پشیمانی از اینکه جانش را در راه وطن فدا کرده نیست به خاطر حس مادری ام است گوشه جگرم ، پاره تنم دیگر نیست که در آغوش بگیرمش.
اشک های مادر که بیشتر می شود فاطمه همسر علی از روز های آشنایی اش با علی می گوید که دختر عمو و پسر عمو بودند و حالا صاحب سه فرزند هستند.
 
مادر ادامه می دهد: درسش که تمام شد چون خاطر دختر عمویش را می خواست به من گفت برایش آستین بالا بزنم گفتم مادر هنوز سربازی نرفتی کار نداری ؟ گفت تا من سربازی بروم و کار پیدا کنم چندین سال طول می کشد، با در خواستش موافقت کردم و دیری نپایید که علی و فاطمه ازدواج کردند.
 
وی گفت: با ازدواج علی و فاطمه خدا درهای رحمتش را باز کرد و علی خیلی زود به استخدام نیروی انتظامی در آمد و برای خدمت با همسرش راهی چابهار شدند.
اواسط گفت و گو بودیم که بار دیگر درب باز شد و دو مرد جوان در حالی که یکی زیر بازوان مردی میانسال را گرفته بود وارد اتاق شدند ؛ پدر شهید پس از احوالپرسی کنار همسر نشست و بچه های علی رو در آغوش گرفت.
 
از او در خصوص ویژگی های شهید پرسیدیم که گفت: علی خوش قلب و مهربان بود هیچ وقت به من و مادرش بی احترامی نکرد از بچه گی با ایمان بود و مثل حضرت علی(ع) مظلوم عالم .
 
سکوت پدر شهید که بیشتر می شود مادر از تولد علی می گوید که در ماه رمضان به دنیا آمد.
وی گفت: 11 رمضان سال 68 بود که با زبان روزه علی را به دنیا آوردم ؛ وقتی به بیمارستان رفتم نمی دانستم فرزندم دختر است یا پسر؛ بعد از این علی به دنیا آمد ماما آمد و گفت به مادر آب بدهید که خواهرم گفت روزه است گفت خوش به سعادت چنین فرزندی که مادرش با زبان روزه او را به دنیا آورد اسمش را بگذارید علی .
 
مادر شهید افزود: 7 فرزند دارم و علی فرزندم چهارم من است خدا در ماه عزیزی او را به ما داد و در ماه عزیزی او را از ما گرفت راضی ام به رضای خدا.
همسر شهید با بیان اینکه هر بار حرف از شهادت می شد به او می گفتم چقدر مطمئنی وارد بهشت شوی که با خنده می گفت من سه دختر دارم که سه درب بهشت را برایم باز کردند سه خواهر هم دارم که سه درب دیگر را برایم باز کردند خوب بهشتی هستم.
مادر شهید در خصوص دیدار آخرش با شهید گفت: آخرین باری که رفت موفق نشدم ببینمش معمولا 5 روز سرکار بود سه روز خانه روز آخر قبل رفتن برای دیدنم به خانه آمده بود که من خانه نبودم و برای کارهای دفترچه بیمه پدرش بیمارستان تامین اجتماعی رفته بودم؛ با بغض ادامه می دهد: قبل رفتن فرزندم را ندیدم.
 
وی با بیان اینکه راضی ام به رضای خدا گفت: درد من کمتر از مادری است که تروریست ها جگر گوشه اش را با خود بردند و حالا او از حالش بی خبر است بیشتر نیست.
 
مادر شهید درباره روز حادثه و نحوه با خبر شدن از این واقعه افزود: روزی که قرار بود علی برگردد نهاری که دوست داشت حاضر کردم ولی دیر کرد مجبور شدم دو باره گرمش کنم همه بچه ها در منزل ما بودند .
نماز مغرب را خوانده بودم رکعت دوم نماز عشاء بودم که گوشی محمد صادق پسرم زنگ خورد و مدام می گفت علی کیه چی شده گوشی را که قطع کرد به همسر شهید گفت از علی خبر داری؟ فاطمه گفت نه گوشی اش در دسترس نیست که شروع کردند بچه ها با گوشی هایشان این طرف و ان طرف زنگ زدن نفهمیدم چه شد وسط نماز چادر از سرم افتاد گفتم چه شده همکاران علی که از موضوع خبر دار شده بودند به منزل ما امدند و با گریه می گفتند از علی خبر دارید که گفتیم نه. 
 
صدای گریه اهالی خانه زیاد می شود، پدر باز هم بغضش را می خورد و دم نمی زند .
 
مادر ادامه می دهد: به بیمارستان خاتم مراجعه کردیم که به ما گفتند بروید پزشکی قانونی ولی فرزندانم مرا نبردند تا برای بار آخر جگر گوشه ام را ببینم.
همسر شهید با بیان اینکه صادقانه کار می کرد، گفت: به او گفته بودیم که از مرزبانی بیا بیرون و با توجه به رشته ات که بهیاری است در بیمارستان تامین اجتماعی مشغول به کار شو اما قبول نکرد.
همسر شهید در خصوص آرزوهای شهید گفت: علی آرزو داشت مادرش را به حج ببرد ولی نتوانست این آرزویش را برآورده کند و رفت.
 
مادر شهید با بغض ادامه داد: تمام نگرانی های من همسر و سه یادگار شهید هستند از مسئولین می خواهم این ها را تنها نگذارند و کمک کنند.
 
وی در ادامه از مسئولین وزرات خارجه خواست تا پیگیری قاطعانه ای کرده و عاملان شهادت فرزندش را به اشد مجازات برسانند .
 
عصر هامون 
انتهای پیام/



رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.


ویژه زنان ویژه زنان

نکات خانه داری نکات خانه داری