Skip to Content

یزدبانو/ شب قدری با شهدا از جنس غربت/


تدفین شهدای گمنام در تکیه تاریخی امیرچقماق یزد خاطرات به یادماندنی تلخ و شیرینی را برای مردم دارالعباده رقم زد که یکی از مخاطبان سایت خاطره خود را از تدفین غیر منتظره دو شهید گمنام بعنی یکروز قبل از مراسم اصلی برای ما ارسال کرده است.

به گزارش خبرنگار یزدبانو، در حالی که ایمیلهای روزانه را چک می کردم به مطلبی برخوردم که از سوی یکی از مخاطبان سایت که خود را معرفی نکرده بود برای ما ارسال شده بود که تصمیم گرفتیم بدون کم وکاست منتشر کنیم که به شرح زیر است :

شب  قدری  با  شهدا  از جنس غربت !


نمی دانم  شبی که قرار بود  فردای آن روز شهدای گمنام این میهمانان  بی نشان  در شهر قناعت و قنوت  تشییع شوند؛ شب عرفه  بنامم یا  شب قدر؟!  شاید التهاب  این  سه روز و بی قراری شبهایش با لیالی قدر بیشتر شباهت داشت  و شب آخر بیتوته عرفان  "مقام شهادت"  بود  و فردایش گویا تشییع دلهای ما مردگان زمینی بود تا  منای  حیات جاودانی،  فرشتگان شب قدر برای اندازه گیری  میزان صداقت  و مردانگی آمده بودند و شهیدان در روز مشایعتشان  تا عرش  توسط  فرشتگان  شاهدانه  به  تفسیر گمنامی  و عزت ایستاده بودند.
دوباره جاده تاریخ به  پیچی تند و تعیین کننده  از جنس کربلا  رسیده بود هر چه از حرف ها  زده می شد جز اتمام حجت  برای همگان نبود فرقی هم  بین  خواص  و عوام  نبود  همه  به  اندازه خود  در این جریان  نقش داشته  و  اثرگذار بودند. البته که هر چه به روز واقعه نزدیک می شدیم حرفها محکم تر  و حجت ها قاطع تر بیان می شد البته  گوشی  نه  فقط  برای  شنیدن  و چشمی نه فقط برای دیدن  که  بصیرت  می طلبید که  بشنود و تحلیل کند و  ببیند و عبرت بگیرد .
قرار بر تجمع روز دوشنبه اول دیماه 93 ساعت 11 بود. مردم آمدند و تا ساعت 12 ماندند و نماز خواندند. می گفتند قرار است نگذارند شهدا در این تکیه امیرچقماق دفن شوند. ولی دلم گواهی می داد حتما می شود.اعلام شد که تجمعی دیگر ساعت 16 عصر برگزار می شود.
همه  به تدریج  پراکنده می شدند خیلی ها را این جماعت و نماز ظهر و عصرش به اطمینان رسانده بود و شهر گوش  به  زنگ  تصمیم  بود؛ آخر قرار بود خواص  تصمیم خود را بگیرند ولی خبری نیامده بود و  باز هم جنس عطوفت کربلا مهلتی دیگر داده بود چون  صبرعاشوراییان  شمیم  دلدادگی  به  ولایت  داشت.
صدایی  بلند شد که  باید مدتی دیگر بمانید اتفاقی رخ داده است؛ ساعت از یک بعد ازظهر گذشته بود و گویا آنچه مقدر شده بود در حال رخ دادن بود. جمعی که هنوز نرفته بودند و پراکنده شده بودند به گرد هم جمع شدند و از هم می پرسیدند چه شده است؟ بله قرار بود کربلا را با گوشت و پوست خود حس کنند  و بفهمند که انتخاب در یک لحظه  چقدر در کل  یک تاریخ  اثرگذار است. زنان و مردان ، کودکان ، خردسال ، بانوان با اطفال درآغوش، زنان مسن تر، جمع های کوچک  و چند نفری دانشجویان  و طلاب و..تکیه استوار امیرچقماق  و نگین میدان شهدا  که اکنون با هشت قطعه کوچک پوشیده شده با نایلونهایی که قراراست محوط  و منزلگاه  تنها جسم  مادی شهدا باشد آخر آنان  نقش اول  میدان  اصلی  صحنه  این  کربلایند .
آنچه در متن  زیر می خوانید  گوشه ای ازوقایع رخ داده در بعد ازظهر دوشنبه اول دی ماه 1393  درصحن اصلی میدان شهدا  تکیه امیرچقماق از زبان  یکی از شاهدان عینی است :
با اعلامی که از پشت بلند گو مبنی بر اینکه اتفاقی افتاده که باید مدتی دیگر بمانید شد همه آنهایی که مانده بودیم از اطراف در صحن اصلی میرچماق به گرد هم جمع شدیم . همه برنامه ای داشتند ولی باید می ماندیم  چون تمام لحظه ها و حتی ثانیه های  این روزها می توانست تعیین کننده باشد و در این تعیین سرنوشت حضور مردم حرف اول را می زد و از آنجایی که  تا  ظهر دوشنبه قرار بود مسؤولین تصمیم نهایی را بنا بر دفن شهدا در میدان اصلی  یا درغیراین صورت بازگشتن شهدا به تهران بگیرند و مردم  حرفشان ماندن شهدا  بود این تردید ها و گذشت زمان نگران کننده و التهاب انگیزمی نمود .
تماس ها پشت تماس بود که از سوی افراد به دوستان  و آشنایان گرفته می شد که خود را به میدان شهدا برسانند و معلوم شد که گویا ستاد ویژه برنامه تدفین شهدا قرار است بیاید وهمه نگران کمی جمعیت در این لحظه حساس بودند و هی می گفتند تا حالا جمعیت بودند حالا که وقت حساس شده چرا اینطور شد؟!  برخی می گفتند اشتباه شده و پشت بلند گو بعد نماز ظهر وعصر باید ساعت 14 اعلام می شده ولی ساعت چهار اعلام کرده اند برخی هم می گفتند که یک دفعه پیش آمده  و ساعت چهار هم برنامه است.
همه در فکر یک جلسه تجمع دیگربودیم  و مسؤولینی که برای زدن حرفهای مهمتر و جدی تر خواهند آمد به کنار عده ای از بچه های طلبه  که با هم  بحثی را در این مورد داشتند آمدیم. خیلی نگران و ناراحت بودند  و از ننگ بازگرداندن شهدا بیزار.
یکی ازآنان می گفت : بچه ها یادتان نرود فردا صبح خیلی زود باید بیاییم  و قرار شده بچه های دیگر هم بیایند و اگر خواستند شهدا را ببرند زنجیره انسانی محکمی می بندیم  تا شهدایمان را نبرند.
یکی از پیچ  تاریخی می گفت که درحال گذشتن ازآنیم.  یکی ازعذابی می گفت که خدا ما را به خاطر این  ناسپاسی گرفتار آن خواهد کرد.  یکی ازبیزاری از میراث  بی شهدا می گفت  و هرکسی درد دلش را به نحوی بیان می کرد و همه از جنس عمل بود نه حرف .
برای صرف ناهارهمه به مسجد دعوت شدیم ولی باز هم نگرانی رهایمان نمی کرد. برخی بچه ها می گفتند ما ناهار نمی خوریم. نکند کسی به بهانه ناهار خوردن از ما عکسی بگیرد بعد بگویند اینها دنبال ناهار خوردن  بودند. شاید حق داشتند  و این روزها نگرانی بی معنا نبود با عده ای از بچه ها کمی تأمل کردیم  تا یکی ازآقایان گفت: چرا برای ناهار نمی روید و یکی ازبچه ها گفت ناهار بخورید قوی شوید یکی دیگر گفت ما قوی هستیم . یکی گفت من دیرم شده می روم  ساعت چهار بیایم خبرم کنید  و بالاخره رفتیم داخل مسجد و دیدیم نه جای نگرانی نیست ولی یک لحظه آن شلوغی و افرادی که تند تند ایستاده  و نشسته ناهار می خوردند مرا یاد مسجد جامع خرمشهر زمان جنگ انداخت.  زود به میان خواهران رفتیم  و داشتیم ناهار می خوردیم که یکی ازبچه ها گفت هر کی ناهار خورده زود بیاید صحن اصلی ، فکر کردم دیر شود ناهارم مانده بود با خود برداشتم  و راهی شدم همه می ترسیدیم دیر شود .
روی صحن نشسته بودیم  وعده ای  تازه آمده بودند.  جمعیت معدودی در آن ساعت روز جمع بودند برخی خبر را از دیگران می گرفتند و تماس ها هنوز هم ادامه داشت. یکدفعه یکی ازآقایان داد زد شهدا را دارند از سرمیدان می آورند خواهران بلند شوید برویم استقبال شهدا. برای استقبال ازجا حرکت کردیم  ومن ناهارم را گوشه ای گذاشتم تا دستم خالی باشد ولی تا برویم یکدفعه دیدیم سه تا از شهدا را روی صحن می گردانند و ذکری می خوانند. ایستاده بودیم  و نزدیکتر آمدیم تا احترام  کنیم  یکدفعه یکی ازخانمها گفت بچه ها دارند نایلونها را از روی قبرها برمی دارند می خواهند شهدا را دفن کنند و در این لحظه تا بیاییم فکرکنیم  تمام شهدا را با التهاب وصف ناپذیری  به داخل  جایگاه  سرازیر کردند .
آن لحظه را هرگز فراموش نمی کنم  گویا جمعی وحشت زده و غریبانه و گریخته از همه کس  را می دیدم  که  از کسانی که حرفهایشان را نمی فهمند  و قرار است حکمی دردآور را صادر کنند چنان  به تنگ آمده اند که مجبور به تصمیمی حیاتی و اساسی شده باشند که اگر دیرتر شود راهی نخواهد ماند!
اول همه مبهوت نگاه می کردیم  و در پشت میله ها و میان انبوه یاران شهدا به دنبال فریادی  و پاسخی می گشتیم که بگوید گریه کن ضجه بزن  یا  نه سر به فرمان غربت پاره های تنت باش که ناگاه فریاد های ضجه  و شکوه  از زنان بلند شد .یکی داد زد زنان بنی اسد بگویید بیایند.  یکی گفت مگر اینها مادر و خواهر ندارند. بگذارید  فردا تشییع شوند این کار را نکنید .
تا بفهمیم  دو تا از شهدایمان غریبانه دفن می شدند زنان دویدند روی صحن در حالی که بقیه تابوتها روی دست می چرخیدند و نگاه ها به سمت قبرها بودند و می خواستند غریبانه مثل بقیه دفنشان کنند زنان به آقایی که گویا سخنگوی برنامه ستاد بود با گریه و التهاب می گفتند نه نگذارید بچه ها غریب شوند و او گفت بروید توی قبرها  و فرمان داد زود بروید چرا ایستاده اید نگذارید همه  با هم دویدیم ولی با فوج مردان چه باید می کردیم دست به دست هم دادیم  و جلو تر رفتیم جلودار همه مان با فریاد گفت یا الله یا الله ما می خواهیم برویم توی قبرها بروید کنار ای مردان بروید کنار.
جمع کنار نرفتند و ناگهان یکی دیگر از مسؤولین  آشفته  و عرق ریزان جلو جمع ملتهب  و پریشان بانوان داغدیده قرار گرفت و ناصحانه  وشمرده شمرده  گفت چاره ای نیست باید شهدا دفن شوند تا میخ این خیمه کوفته شود و الا دیگرنمی توانیم شهدا را نگه داریم این دستور است و کسی که آمده مأمور است که شهدا را دفن کند شرایطی پیش آمده که جز این راهی نیست .

خدا می داند چه لحظات سختی بود ما مانده بودیم  یکی می گفت نه  یکی می گفت چاره نیست  و بچه ها حیران این قصه  سرتا سر صحن پراکنده و گریان  و برخی شکوه می کردند و راضی نمی شدند و برخی عمارگونه خط را نشان می دادند که  بچه ها  این تنها راه است.  شهدای ما دوباره روی مین رفتند و فدای  بقیه شدند خیلی سخت است ولی باید بپذیریم  و خیلی ها آماده دفن بقیه شهدا هم شده بودند و خیلی ها اصرار بر بحث تشییع شهدا داشتند. هنگامه عجیبی بود شهدا روی دستمان مانده بودند ولی نه  انگار ما در پرتگاه دفن غریبانه  و  تشییع با شکوه  مانده بودیم که  پس کدام ؟! که دوباره حرف ها زده شد و ندا رسید که شش شهید برای تشییع فردا خواهند ماند و حالا دیگراختلافی نیست هرکسی وظیفه اش را انجام  داد شما باید ممانعت می کردید و آنان کار خود را می کردند و ما هم نگذاریم  همه شهدا بدون تشییع به خاک سپرده شوند.


*ماجرای شام غریبان دو شهید گمنام و جمعیتی که نرفت خانه
حالا شهدا پیش چشمهایمان  به دو رفیق جان فدایی خود نگاه می کردند و تبسمی پرمعنا می زدند. عده ای برای زیارت  کنار شهدا می رفتند و کم کم غروب از راه می رسید . هربار که تابوتی جا به جا می شد دلها می لرزید وجمع بی قرار می شد. یاد مدینه می افتادی از وقتی که دشمنان به خانه دختر پیامبر (ص) آنگونه هجوم آوردند شاید دیگر هر صدایی  دل  بچه ها را می لرزاند و از ساعتی  که  شهدا  را غریبانه از ترس از دست دادنشان دفن  کردند دیگر دلها زود با هر حرکتی می طپید و بی قرار می شد و هی اعلام می کردند شهدایی که می برند برای برخی شهرهای اطراف می برند تا در مراسمی که برای شهدا  گرفته اند شرکت دهند و دوباره بازمی گردانند خیالتان راحت باشد .
نماز مغرب و عشا را در کنار قبور تازه به خاک سپرده شده دو شهید گمنام به جا آوردیم و دلمان نیامد بهخانه بازگردیم.
آن شب قرار برماندن بود و تسلای دلهای زخم خورده زیارت عاشورا و آل یس  و حدیث کسا شد و روضه شب شهادت عالم آل محمد (ص) ، نمازآرام  و آرام ترمان کرد ولی گریه ها  و مویه ها در گوشه گوشه  به  گوش می رسید .گاهی بلند می شد و گاهی در سینه می ماند . گاهی سربه شانه هم می گذاشتیم  و گاهی تنها ناله می کردیم  اما نگاهمان که به شهدا می افتاد آرام می شدیم  .
در همین حال و هواها بود یم که  یکدفعه یکی از تابوتها را چند نفر بلند کردند و ما چون دیده بودیم چند تای دیگر را بردند برای مراسم  آرام نگاه کردیم ولی یکدفعه چرخیدند و بردند به طرف بازارچه  پشت میرچماق  همانجایی که مسؤولان استان به آن  «ضلع شرقی» می گفتند.جمعیت یکدفعه ملتهب بلند شد  و نمی دانستیم چه دارد می شود .دیدیم تابوت دومی را سریع بچه ها داخل جایگاه دفن بردند و همانطور که آشفته شده بودیم  و صدای ضجه بلند شده بود ونگاه ها درجستجوی تابوت اول بود عده ای دویدند به طرف بازار و مدتی نگذشت که تابوت را برگرداندند. همه می گفتند می خواستند شهید را بدزدند و آن طرف دفن کنند که مردم زود فهمیدند و شهید را برگرداندند. و داخل جایگاه بردند.
ناله ها از این غربت شهدا دوباره بلند شد. دست ها یتیمانه روی سر می رفت  و نگاهها ی خونبار دوباره از اشک پر می شدند  و سینه های  تفدیده از داغ  می سوختند و به جگرها شعله می زدند صحن از گریه  ترک برمی داشت و برخی می پرسیدند چه شد و برخی همه را دوباره آرام می کردند که چیزی نیست  و دلها کمی مردد بود که خدایا آیا بقیه شهدا را تا صبح برمی گردانند نکند مجبور شوند این دو شهید را دفن کنند که فهمیدیم همه چیز به  لطف خدا رو به راه است.
کم کم حلقه های دوستانه تشکیل شد و بی قراری در سینه  ماند  و  لبخند های آرام  و گپ های دوستانه  گل  کرد .تازه ترها که  به  هم می رسیدند از قصه غربت شهدا برای هم می گفتند و ماه آسمان  آنشب مدام  صبر و استقامت و تنهایی  را برای شاهدان رونمایی می کرد. یکی به کنارم آمد و گفت شهدا را کجا برده اند گفتم نگران نباش برای مراسم  رفته اند دوباره صبح برمی گردانند .
و یکی خیلی برایم ازقصه ناسپاسی برخی نسبت به شهدا  گفت  و برایش عجیب بود و حرفهایش بوی معرفت و دادادگی می داد. وقتی می رفت پرسیدم راستی از کدام پایگاهی گفت : من پایگاهی  و عضو بسیج نیستم خندیدم  و گفتم همه امت ما بسیجی اند .
یکی کنارم تنها اشک می ریخت دستی آرام به شانه اش گذاشتم پس از مدتی قلم و کاغذی از من خواست . گویا دلنوشته ای می نوشت باید می رفتم  ولی دلم پیش شهدا بود.




رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.


ویژه زنان ویژه زنان

نکات خانه داری نکات خانه داری