Skip to Content

گفتگوی تفصیلی/ مادر شهید محمد کوهی


همزمان با انتشار شمیم شهدا در دیار شهید پرور دارالعباده با خانم سادات ترنجی مادر شهید و نورسته کوهی خواهر شهید محمد کوهی شهیدی از یزد گفتگوی تفصیلی و خودمانی را ترتیب دادیم.

به گزارش خبرنگاریزدبانو، از ابتدای این هفته فضای شهر پر از عطر و بوی شهادت است  و مردم این دیار و سربازان امام خامنه ای یکبار دیگر از سربازان پیروز امام خمینی (ره) استقبال کردند و با آرمانهای شهدا پیمانی دوباره بستند.

نباید فراموش کنیم از کدام ریشه ایم و به کجا باید پیوند بخوریم.

کوچه ای که شاید بارها از کنارش گذر می کردیم  و تابلوی سفید رنگ نام شهید محمد کوهی از نگاهمان می گذشت. نامی که در ذهنمان تنها تصویر بلند و کشیده یک کوه را جلوه گر می کرد؛ اکنون مهمان خانه اش شده ایم  و مادری را می بینیم با چهره گشاده  و سینه مملو از درد فراق مهمانان پسرش را برداشت می کند .


وقتی از زبان مادر و خواهرشهید  قصه اش را می شنویم تصویرشهید مقابلمان همان کوه بلندی می شود  که  یکروز تنها  تصویری از نامش بود  و چقدر از این کوههای استوار پشت به پشت هم دادند تا امامشان تنها نماند.


شهید محمد کوهی ششمین شهید محله شیخداد یزد ومتولد سال12/12/ 1335 است که درسال 19/9/1359 هنگام پیشروی در جاده آبادان ماهشهربر اثر لو رفتن عملیات توسط جریان نفاق به درجه رفیع شهادت نائل شد .
***
مطالبی را که در زیر می خوانید حاصل گفتگوی خودمانی خبرنگار یزدبانو با خانواده شهید از جمله خانم سادات ترنجی مادرشهید وخانم نورسته کوهی خواهرشهید است :

*مادرشهید از فرزندش چنین می گوید :

چون پدرش نام محمد را دوست داشت اسمش را محمد گذاشت ولی عباس آقا صدایش می کردیم. ازخوبی و اخلاق هرچه بگویم کم است خیلی بچه پاک و خوبی بود و برای خواهرانش یک پدر و دوست مهربان بود و خیلی هوایشان را داشت و سفارش و مراقبتشان می کرد .

*چند بار به جبهه رفت؟
قبل از شروع رسمی جنگ سه بار به کردستان رفت و زمان جنگ یکبار بیشتر به جبهه نرفت و 45 روز طول کشید که خبر شهادتش را آوردند البته  تا هفت ماه هم مفقودالاثر بود که در این مدت خیلی به ما سخت گذشت چون آن زمان منافقان خیلی فعالیت داشتند و عده ای برای اذیت کردن ما مدام شایعه می کردند که اسم بچه شما را میان اسامی اسرا خوانده اند یا فلانی بچه شما را دیده است وما امیدوارمی شدیم محمد می آید تا اینکه پسرم به خوابم آمد و گفت مادر حرف هیچکدام از اینها را باور نکن که من خیلی گریه کردم و فهمیدم که شهید شده است .


*خاطره ای ازآن زمان برای ما تعریف می کنید ؟

چون پسرم پاسدار بود و ما خانواده شهید بودیم مدام در خانه ما نامه تهدید می انداختند که شما را می کشیم و با شما چه می کنیم و چه بلایی سر خانواده تان می آوریم یا شایعه می کردند من به پاسدارها بد می گویم یا اینکه چقدر به شما پول و آذوقه می دهند و ما اینها را در خانه خود نمی بینیم. حتی یکبار خانواده یکی از اینها با یک ترفندی آمده بود تا من را برای آزادی پسرش واسطه قرار دهد و من متوجه نشده بودم و رفتم سپاه که جریان را با یکی از فرماندهانی که می شناختم بگویم که من را توجیه کردد که مادر این فرد منافق است و من گفتم خدا می داند نفهمیده ام که اینها چه قصدی داشته اند.

* شهید سفارش خاصی به شما داشت؟

زیاد حرفها و کارهایش را به من نمی گفت  ولی در مورد جبهه رفتنش به من می گفت مادر برای من دعا کن. می دانم شهید نمی شوم  ولی راستی شما نمی خواهید شفاعت حضرت زهرا(س) را داشته باشی و من را در این زمینه توجیه می کرد.

*در مورد فرزند شهید بگویید:

همسر شهید سه ماهه باردار بود که پسرم رفت  و حدودا بچه دو سه ماهه بود که بدن شهید را آوردند. گفته بود اگر بچه دخترشد اسمش را لیلا و اگر پسر شد مجتبی بگذارند که خدا پسری به او داد که الان صاحب دو فرزند است و همسر شهید تا شش سال ازدواج نکرد و من بعد از شیر گرفتن بچه به او گفتم به من به عنوان مادرشوهر نگاه نکن انگاردوست و رفیقیم.
عروسم را راضی کردم ازدواج کند و الان هم با هم رفت و آمد داریم و خدا را شکر زندگی خوبی دارند.

* شهید به خوابتان هم می آید؟

خوابش را می بینم و به دیدنم می آید و هر وقت به خوابم می آید بیدار که می شوم  بوی عطر خوشی در اتاق و خانه پیچد ه است .


*سفارش و توصیه خاصی  دارید؟

برای همه آرزوی سلامتی و توفیق دارم و خدا را شاکرم که پسرم در راه دین و این مسیر به شهادت رسید و باعث سربلندی ما شد.

 

*گفتگو با نورسته کوهی خواهر شهید


* از برادرتان برایمان بگویید:

تحصیلاتش دیپلم علوم طبیعی و استاد گل کار بود. خیلی تمیز و منظم و مرتب بود. حتی می خواست دم در خانه برود که در را باز کند لباس می پوشید.


* از جریان جبهه رفتنش بگویید  :

سال 60 ازدواج کرد و شش ماه بعد آمد پیش پدرزنش و اجازه گرفت که به عضویت سپاه درآید. هنوز جنگ رسما شروع نشده بود که سه بار به کردستان رفت و بعد از مأموریت جوانرود تیر و مرداد 59 بود که می گفت اگر جنگی بشود باید برویم  و شش آبان بود و عید غدیرهمه در خانه مادر جمع بودیم که فقط به ما خواهرها گفت که باید بروم جبهه و مادر و خانمم نفهمند که عصر آنها هم متوجه شدند ولی همه را توجیه کرد و رفت.


* از آخرین دیدارتان و حالات خود و شهید بگویید :

شهید چشمان زیبایی داشت  و نگاه که کردم دیدم  گویا  قرمز شده است  و حالت خاصی دارد ،  به برادرم گفتم  اتفاقی نیفتد گفت راهی است که باید برویم  و چه مرگی بهتر از شهادت است. انسان ممکن است از بالای پله ای بیفتد و مرگ مغزی شود اینکه شهادت است .


وقتی همه متوجه شدند که دارد می رود آنان را نسبت به راهی که می رود آگاه کرد و همسر و فرزندش را به خدا و خانواده خود و خانواده همسرش سپرد و سفارشهای لازم را کرد و رفت.


* خاطره خاصی از آن دوران دارید؟

یادم هست بعد از شهادت برادرم یکی از اقوام برای عروسی فرزندشان پیش مادرم آمددند تا اجازه بگیرند. یکی گفت خیالتان راحت باشد در رادیو اسم بچه شما را میان اسرا خوانده اند و ما تا مدتها امواج  رادیو را می گرفتیم تا بلکه خبری پیدا کنیم که بعد خبر شهادت برادر آمد .


* خواب شهید را می بینید؟

اوایل خیلی خوابش را می دیدم ولی الان خوابش را نمی بینم .


* شهید در وصیت نامه اش چه سفارشی به دیگران داشته است؟

وصیت نامه بیشتر خانوادگی است اما در پایان به همسرشان نسبت به زینب گونه عمل کردن در زندگی و تربیت فرزند بعد از خود تأکید نموده اند.


*توصیه خاصی به مردم و مسؤولین دارید؟

فقط می خواهم در زمینه گسترش حجاب و عفاف کار کنند و از آمران به معروف حمایت کنند تا آنها پشتوانه ای برای این کار داشته باشند.

 

 

 




رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.


ویژه زنان ویژه زنان

نکات خانه داری نکات خانه داری